باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین...
پس چه شد دیگر کجا رفت؟ خاطرات خوب و شیرین...
در پس آن کوی بنبست در دل تو آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای در روز جاری...
یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد...
باز باران،باز باران می خورد بر بام خانه
بی بهانه،بی ترانه شاید هم گم کرده خانه...
برچسب:
نویسنده: مانی کریمیان